تبلیغات
دل شکسته
به دل شکسته خوش آمدید ...
یک درامد جالب
درود به دوستان گرامی
دوستان عزیز در اینجا می خواهم دو سایت که از طریق کلیک کردن ، درامد زا هستند به شما معرفی کنم
شما می توانید با عضویت در این سایتها ،درامد قابل توجهی به صورت ماهیانه داشته باشید
برای این امر کافی است روی لینک زیر کلیک کرده و عضو شوید

روی اینجا کلیک کنید

و هم می توانید روی لینک زیر کلیک کنید
اگر در هر دو سایت عضو شوید درامد بهتری خواهید داشت


هر ماه 3 واریزی .هر کلیک تا800 ریال





این مطلب توسط زیبای عاشق  روز دوشنبه 1388/10/7 در ساعت 09:14 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
باورم کن

-

www.shabnEGAR.IRANBLOG.COM

             -

چند صباحی عشق ورزیدیم ، -

دل بستیم ،-

 گره  خوردیم و عاقبت گسسته خواهیم شد ،

تنهاخواهیم رفت و تنها  خواهیم ماند ،

کسی چه می داند :-

شاید در آن سوی مرگ نقش تنهایی به پایان رسد .

من گله از رفتن تو ندارم ولی ازرفتن تو فریاد ...-

از من آزرده مشو ،-

 می روم از خانه ی تو بدان عاشق و بی تقصیرم،

 تو اگر خسته ایی از دست دلم حرفی نیست ، امری کن تا بمیرم !!!-

باور کن بی صدا در باغ فریاد سر به زمان خواهم داد -






این مطلب توسط امیر ارسلان نامدار  روز چهارشنبه 1388/10/2 در ساعت 10:27 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
بیا از عشق بگیم

بیا از عشق بگیم

بیا به سرزمین پاكیها بریم.

به هرجایی بریم

و به جاهای نرفته فكر كنیم.

بیااز نگاه كردن به یك افق لذت ببریم.

نگاه كردن به افقی كه تصویر امید رو نشون میده!

هرچند كه در دور دست اما در نزدیكی دلهای ما!

سرزمینهایی هستند كه شاید هرگز ندیده باشیم.

اما

هستند جاهایی كه مردمانش چهره‌هایی

متفاوت دارند

و در آنسوی اون افق در نزدیكی ما

زندگی‌ می‌كنند!

فراموش نكن كه هنوز جاهایی هست كه سرشار از

شور و هیجان باشه.

هیجانی كه خبر از یكسان بودن آدمها بده!

بیا از عشق بگیم

از این روح بزرگ.از این راز كمال.

بیا از صدای بلند خنده یك كودك بگیم

حتی از گریه اشك شوق یك پیرمرد!

ریسمانی رو بیبن كه از بین ‌آدمها عبور می‌كن

و ‌آدمهارو به هم پیوند میده.

ریسمانی كه

مدتهاست دیگه دیده نمیشه

نسیم ملایم عشق رو حس كن.

بگذار تا به صورتت بوزه

نوای شیرین دلت رو بشنو

زمزمه عاشقانه عاشق شدن

و در نهایت  آخرین بازگشت

بیا از عشق و دلگرمیهاش بگیم

از اعتماد و پیوندهاش بگیم

از خودمون از یك زندگی سالم

و سرشار از محبت و گذشت بگیم

بیا سرشار از حرارت

خواستن باشیم

بیا آغازگر یك زندگی مملو از دگرخواهی

و خالی از هرگونه خودخواهی باشیم!

بیا از سرزمینی صحبت كنیم كه

حیا و نجابت در دل مردمانش فوران می‌كنه!

بیا از جایی بگیم كه دلها در اونجا به هم نزدیكه!

سرزمینی همیشه بهار

جایی كه آسمان فقط از روی شوق اشك میریزه

و غرغر رعد و برقش از روی صفا و بخشش باشه!

بیا از سرزمینی صحبیت كنیم كه

دراونجا هیچ دلی نیمشكنه.

بیا از سرزمینی بگیم كه پادشاه عشق دراونجا حاكمه

سرزمینی سرسبز با آسمانی لاجوردی

بو كن....

عطر گل مریم فضا رو پر كرده

 چشمانت رو باز كن

تا گلهای زردو سرخ لاله رو در هر سمتی ببینی!

اینجا همون سرزمینی كه عشق

در قلب هر كس ملكست...

جایی كه عمقش از هر دریایی بیشتره

آره عمق عشق از عمق هر دریایی بیشتره!

اونقدر عمق داره كه بشه تو شبها

از آسمون صاف شبهای عاشقی ستاره بچینی!

این همون سرزمینی كه وقتی پاییز میاد

دل هیچ آدمی نمی‌گیره

 و نسیم پاییزی لطیف و دوست داشتنی!

پاییز اینجا مثل پاییز سرزمین مانیست.

سرزمین ما همون دلهای ماست!

بیا از عشق بگیم

از اون چیزی كه محتاجش هستیم.

از اون هوایی كه باید تنفسش كنیم

از آسمانی كه با تمام

وجود درش پرواز كنیم!

بیا از زندگی بگیم

از زندگی و ساختن اون و شكل بخشیدن به اون!

كاش تو رو می‌تونستم بشناسم.

كاش می‌شد كه منو می‌فهمیدی

و ای كاش تورو در آغوش می‌گرفتم.

ای كاش تورو میدیم

و كاش می‌تونستم

با تو ازدلگرمیو معرفت بگم

و اصلا كاش میشد كه باتو از عشق بگم....!





این مطلب توسط امیر ارسلان نامدار  روز سه شنبه 1388/10/1 در ساعت 10:32 ق.ظ نوشته شد | نظرات()
تصویری از آشفتگی

 

قلب مرا میان غمت جا گذاشتی  


                                                                   

تا در حریم غربت من پا گذاشتی

 

 رفتی و در سكوت تماشا نموده ام

 

                                                                    تنهایی ‌‌ِ مرا تو چه تنها گذاشتی

 

 رفتی و سهم عشق برای دل تو بود

 

                                                                   سهمی برای این دلم آیا گذاشتی ؟

 

  یك بغض كال، یك سبد از درد بی كسی

 

                                                                   سهم من غریب كه اینجا گذاشتی

 

  گفتی بهار می رسد اما دروغ بود

 

                                                                  در قلب من غمی چو اهورا گذاشتی

 

 مجنون دیگری شدی و دشت پیش روت

 

                                                                  من را میان غصه چو لیلا گذاشتی

 

   گفتی كه از بهشت نصیبی نبرده ای       

 


                                                                  

آن را تمام گردن حوا گذاشتی

 

  یك قطره اشك سهم من از روزگار شد

 

                                                                 در لحظه ای كه پای به دنیا گذاشتی

 

 

 

 

 

 

 

تصویری از آشفتگی، در قاب چشمان خودم

تركیب ناهمگونی از الحاد و ایمان خودم

 

 

انگیزه آغاز من، یك اتفاق ساده بود

با سادگی هم می رسم، روزی به پایان خودم

 

 

با خط حیرت می كشم، نقشی به پیشانی تو

با دست تهمت می نهم، ننگی به دامان خودم

 

 

از  ناتوانی های خود، غرق خجالت می شوم

در پیش تو، در پیش او، در پیش وجدان خودم

 

 

از چارچوب سادگی، بیرون نرفت اندیشه ام

.محدوده كم وسعت دیوار زندان  خودم

 

Click here


موضوع :  حس نوشته ها ،  شعر ، 



این مطلب توسط امیر ارسلان نامدار  روز یکشنبه 1388/09/29 در ساعت 02:04 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
شکستن

من پذیرفتم شکســــــــت خویش را

 پندهای عقل دور اندیش را

من پذیرفتم که عشق افسانه است

 این دل درد اشنا دیوانه است

میروم از رفتن من باش شــــــــــــاد

از عذاب دیدنم ازاد باش

گر چه تو زودتر از من میـــــــــــروی

 آرزو دارم ولی عاشق شوی

ارزو دارم بفــــهـــــمی درد را

تلخی برخورد های سرد را....

 


 

من نمی دانستم!

وقت جان کندن من بود نمی دانستم    تیغ در گردن من بود نمی دانستم

آنچه در حجم پر از درد گلویم پژمرد    آخرین شیون بود نمی دانستم

تا   نمردم    بگذارید    که    فریاد    کنم    دوست هم دشمن من بود نمی دانستم

از همان خنده که معنای عطوفت می داد    نیتش کشتن من بود نمی دانستم      

آنچه    من    عاطفه    پنداشتمش    آتش خرمن من بود نمی دانستم

لحظه وصل من و دوست،خدا می داند    وقت جان کندن من بود نمی دانستم






این مطلب توسط امیر ارسلان نامدار  روز شنبه 1388/09/28 در ساعت 02:11 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
دوست دارم
بعد از این بر کودک دل سختگیری میکنم

 

دل من باز گریست
 قلب من باز ترک خورد و شکست
 باز هنگام سفر بود
 و من از چشمانت میخواندم
 که به آسانی از این شهر سفر خواهی کرد
 و از این عشق گذر خواهی کرد 

 

 

بگذارید فراموش كنم

آن شب سرد زمستانی را
كه مرا بیوه دیدار تو ساخت
بگذارید فراموش كنم
حسرت لحظه آغوش تورا
عطش عشق فراموش تو را
بگذارید فراموش كنم
ساحره مردی را
كه مرا مست نگاه خود كرد
و به آتش زدو ویرانم كرد
بگذارید فراموش كنم
من هنوزم با درد
در غم و سوز و گداز
حسرت و آهی سرد
منتظر می مانم
بگذارید فراموش كنم
دختری دل بست و به امیدش نرسید
او ندانست كه عشق
صحنه بازی بود
او ندانست كه بازیگر بود
قصه پایان میخواست
 
 
 
 

روزگار بی مروت لحظه ای شـــادم نـــکرد درقــفـــس جــان دادم و صیـــاد آزادم نکـــرد آرزوی مــــرگ کـــردم مـــرگ هــم یــــادم نـــکــــرد دلم برای گذشته هایم تنگ شده چه بنویسم غروب را دوست دارم چون همانند غم است غم را دوست دارم چون همیشه با من است

 

 

دلم واست تنگ شده

 

درد و نفرین بر همه بیوفایان .......آنان كه سر سوزنی بویی از احساس و درك مهربانیها نبرده اند

 



موضوع :  حس نوشته ها ،  شعر ، 



این مطلب توسط امیر ارسلان نامدار  روز جمعه 1388/09/27 در ساعت 01:55 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
بی تو خاکسترم




 
بندگیمو با خدا هر روز تازه میکنم
درد دلو با اون که محرم رازه میکنم
 
چقدر سخته جدایی منم دارم خدایی
 
تو كه نبودی گریه دمسازم بود
وقتی بودی خوبیت آغوش بازم بود
چقدر خونه تاریك و بیصدا بود
دریچه پهن قلبم باریك و بی‌ندا بود
راستی قناریهام دیگه نمیخونن
برام توی كوچیكترین قفس
خودشونو زندونی كردن برام
چون تو نبودی حالیه
یكی پیدا نمیشه همدل من شه
توی این راه مهیب همسفرم شه
میدونستی باغچه دیگه گل نمیداد
حیاطشم بی تو صفایی نمیداد
بار اولم بودش كه ناله و زاری زدم
به كسی حرفی نگفتم تموم حرفام نگفته‌اس
از سكوت كردنش مردم تموم حرفامو خوردم
خیلی سخته كه دست من لمس نكنه دست تو
رو دست و پام سست و فلج شه واسه تو
چون تو نبودی
 حالیته
آدمای خوب و بد دیگه یكی شدن برام
آب و رنگشونم دیگه یكی شد برام
آب و رنگشونم دیگه بی رنگ شد برام
در بهار تابش خورشید ملایم دیگه سوزان برام
برا من میون پاییز و بهار فرقی نداره
میدونم تو خواب كه بهار روی ماه ‌تو بیاره
ای خدا ای خدا از تو میخوام اسیر و مجنونش شم
دیگه از بیهوده دویدن خسته شدم
دیگه از بیهوده پریدنم خسته شدم
میدونی چون تو نبودی
 حالیته
خیلی بی انصافم كه بارون رحمت خدا
 خسته شدم
خیلی بی انصافم كه كاراو حكمت خدا
خسته شدم
برا من خونه بدونه تو قفس شده
برا من زندگی بی نفس شده
مثل اون پرنده كه دیوونه شده
مثل اون موجود منگی كه بدونه لونه شده
 
تو میخوای منو ویرون بكنی
تو میخوای مثل یه شیر منو زخمی بكنی
تو میخوای پرنده رو از تو آشیونه‌اش بیرون بكنی
من میگم تو میخوای با من اینجور بكنی
تو میگی نه من میگم چون تو نبودی
 حالیته
برا من دیگه شبا ستاره‌ای دیده نمیشه
برا من دیگه تو قلب جوونه عشق روییده نمیشه
میدونستی كه دیگه دنیا برام تیره و تاره
میدونستی كه دیگه مردن برام دین و راهه
دیگه عاقل نمیشم دیگه بالغ نمیشم
دیگه از حرفای تو سیر نمیشم
اینو بدون اگه خدا تمام دنیارم بده جایی نیست
اینو بدون اگه خدا تموم كاراهم بكنه دیگه راهی نیست
اینو بدون اگه خدا بهشتشم به من بده صفایی نیست
اینو بدون چون تو نبودی
حالیته
من دیگه مثل قدیم منتظر عید نوروز نبودم
اینو بدون مثل قدیم منتظر عمو نوروز نبودم
ای بی زبون تو رو باید توی رویا ببینم
تو رو باید تو خواب و خیالم ببینم
كی میگه باید یه سراب توی راه عشقم ببینم
یا كه باید یه عذاب توی وجدان ببینم
میدونی عشق تو كورم كرد
عاقبت پیرم كرد در آخر از زندگی سیرم كرد
چرا كه تو نیستی یه خیالی واسه من
توی این بازی هستی تو محالی
یكی پیدا نمیشه همدل من شه
توی این راه مهیب


موضوع :  حس نوشته ها ،  شعر ، 



این مطلب توسط امیر ارسلان نامدار  روز پنجشنبه 1388/09/26 در ساعت 01:55 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
چه جوری بگم دوست دارم

به خاطر تو

سفر تو امروز
 
خبر از جنس فراموشی داشت
 
ودلت
 
به هوای خبر وصل جدید
 
رو به دروازه ی تنهایی داشت
 
سفرت خوش باشد
 
كه تو تنهایی و ما تنها تر
 
و دلت گرم
 
به اندازه ی عشقی كه هنوز
 
زیر قلبم نفس لحظه شماری دارد
 
لحظه هایی كه برای من وتو
 
همچو باران نمناك
 
بر سر مدرسه ها جاری بود
 
گرچه این حرف و سخن تعطیل است
 
من فقط یاد دوران كردم
 
قصد تكرار غلط نیست
 
هدف خاطره است
 
معجزه بی معنی است
 
هر چه انجام شود تقدیر است
 
دیگر اینجا قلم از دست تو در دفتر من جاری نیست
 
از من خسته دگر تاب و تب یاری نیست
 
این جگر سوخته را
 
قدرت همپایی نیست
 
سفرت خوش باشد و دلت بی برگشت
 
كه در این كوچه دگر
 
دختر تنهایی نیست
 
كه میان من و تنهایی من
 
و خیال تو ز تنها یی ها
 
فاصله بسیار است
 
سفرت خوش باشد و دلت بی برگشت
 
كه سحر منتظر
 
بارش پاییزی نیست


موضوع :  شعر ،  حس نوشته ها ، 



این مطلب توسط امیر ارسلان نامدار  روز چهارشنبه 1388/09/25 در ساعت 01:55 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
دل شکسته

به خاطر تو

روزگاریست همه عرض بدن می خواهند

 همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند

 دیو هستند ولی مثل پری می پوشند 

 گرگ هائی که لباس پدری می پوشند

 آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند 

 عشقها را همه با دور کمر میسنجند

خوب طبیعیست که یکروزه به پایان برسد 

 عشقهائی که سر پیچ خیابان برسد






این مطلب توسط امیر ارسلان نامدار  روز سه شنبه 1388/09/24 در ساعت 01:55 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
گفت بروم

گفت بروم تا شاید قدری آرام گیرم

گفت بروم تا شاید قدری حال و هوای دلم صاف شود

گفت بروم ..

بروم به سوی دریا...به سوی مادر آرامش ..

تا شاید با بزرگیش با اندک موجش قدری از دلتنگیم را بشوید و با خود ببرد

تا مگر شاید طوفان چشمانم برای دقایقی بند آید

تا مگر لحظه ای گوش زمان از نوای هق هق من باز شود...

گفت بروم تا مگر شاید دریا صدای نازنینت را به گوشم برساند

اما نه..دریا صدای او را برایم نیاورد هر چه انتظار کشیدم پوچ و بیهوده بود..

نه دریا نه ساحل دریا...و نه هیچ چیز دیگر

نمی تواند باعث آرامش من باشد الا...

نه هیچ بگذار جمله ا م ناتمام بماند...

می گذارم آسوده باشی شاید دگر دل تو نمی خواد اسم زیبایت خطی خطی های دل نازنین را

زینت ببخشد .



موضوع :  حس نوشته ها ، 



این مطلب توسط امیر ارسلان نامدار  روز دوشنبه 1388/09/23 در ساعت 01:54 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
نگات یادم نمیره

آیا نمی دانی که هدف من تو هستی

برای عشقم، زندگیم، بودنم

قلبم بدون تو می میرد

سعی کردم غرورم را زیر پا بگذارم

اما احساس کردم قلبم از درون می لرزد

ای کاش نمی دانستم

چرا که نمی توانم اجازه دهم بروی

به من بگو

چرا؟
چرا هنگامیکه به چشمانت نگریستم

احساس کردم،قلبم گریه را آغاز کرده

عزیزم

هنگامیکه تو را با دختری دیگر دیدم

اوه، چرا

چرا مجبور بودی دروغ بگویی

بخاطر اینکه احساس کردم مرگ اعتماد فرا رسیده

چرا، اوه، چرا

هنگامیکه که همچنان دوستت دارم

وداع کردن بسیار سخت است

چگونه می توانی بگویی، چیز مهمی نبود

چون تمام رویا های مرا بر باد دادی

تنها یک شب تو را در بر گرفتم

وقتیکه می دانی در بسترم آرمیده بودی

سعی کردم غرورم را زیر پا بگذارم

آیا باید به آرامی اینجا را ترک کنم

 

یا ممکن است بگویی همه چیز مثل گذشته است

هنگامیکه تو را دیدم

هرگز فراموشت نخواهم کرد

چرا،اوه، چرا

 

هنگامیکه که همچنان دوستت دارم

وداع کردن بسیار سخت است

 


 

 

سکوت را دوست دارم بخاطرابهت  بی پایانش... فریاد را میپرستم بخاطر انتقام گمگشته در عصیانش.. فردا را دوست دارم بخاطر غلبه اش بر فلک کجمدار... پائیز را می پرستم بخاطر عدم احتیاج عدم اعتنایش به بهار..... آفتاب را دوست دارم بخاطروسعت روحش.. که شب ناپدید می شود تا ماه فراموش کند حقیقت تلخی را که از او نور میگیرد زندگی:ایده ال من است ومن آن را تقدیس میکنم به خاطر اینکه روزی هزار بار نابودش می کنند اما هرگز نمی میرد

                                                       

 

بغض شعرم را شكست آواز تو

بی بی دل كشته ی سرباز تو

بر چكاد قاف مخمل پوش شعر

حسرت سیمرغ من پرواز تو


پیش درگاه تو چون ویران كده ست

هر چه میسازد ترانه ساز تو

شب همیشه نقطه ی پایان روز

هر شب آخر شب آغاز تو

زیر باران ها به بیداری گذشت

من برهنه خرقه رو انداز تو

زخمه ی سازم به دست تو خودی ست

من ولی بیگا نه ام با ساز تو

قفل هر در را كلیدی محرم است

من ولی نامحرم ام با راز تو

هر كس از بازار تو شعری خرید

من نباید می خریدم ناز تو....

نگو نامهربان بودیم و رفتیم

نگو بار گران بودیم و رفتیم

نگو اینها دلیل محكمی نیست

بگو با دیگران بودیم و رفتیم

موضوع :  حس نوشته ها ،  شعر ، 



این مطلب توسط امیر ارسلان نامدار  روز یکشنبه 1388/09/22 در ساعت 01:54 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
انتظار
  انتظار
 
  تازه از راه رسیده بودم
پر از غربت سالهایی که با خویش زمزمه می کردم
پر از خستگی هایی که بر دوش می کشیدم
آسمان صاف و بی نهایت بود
و چشمان خسته من پر از حس دلواپسی
جاده ها پر از حس همیشگی
و من خسته تر از آن که انتظاری تازه را تاب بیاورم
در امتداد جاده گام بر می داشتم
طنین گامهای سنگینم
دلواپسی های جاده را تشدید می کرد
به خود نهیب می زدم که شاید این همه انتظار را مقصدی باشد
اما هیچ چیز نبود تا این همه انتظار را نوید دهد
گونه های آسمان پر از سرخی شعرم بود
و جاده ها پر از فریادهای خاموشی که مرا می آزارد
باید می رفتم
به پایان این همه انتظار می رسیدم...
تازه از راه رسیده ام
با کوله باری از عشق...
به دور دست ها می نگرم...
هنوز هم باید رفت...
 
 

دیوانه ات گشتم ٬ تو عاشق نبودی خیلی دیر فهمیده بودم.

چشم هایت پی دیگری بود ومن این را نفهمیده بودم.

درتمام لحظه هایم هیچ کس تنهائیم را حس نکرد

آسمان غم گرفت

هیچ کس برکه طوفانی ام را حس نکرد.

آنکه سامان غزلهایم از اوست

بی سرو سامانیم را حس نکرد

 
 
 

در زلال شب 

شب هایم بارانی است .....

روزهایم میگذرد ...

من باران اشك می خواهم ...

آنقدر باران می خواهم، تا بتوانم با آن تمامی دلتنگی هایم را در آن زلال کنم

 
 
  من رهگذارِ خستۀ دشت جنونم 
 
 رسم این شهر عجیب است بیا برگردیم
 
قصد این قوم فریب است بیا برگردیم  
 
عشق بازیچه ی شهر است ولی در ده ما
 
دختر عشق نجیب است بیا برگردیم
 
 
كرمها در دل هر كوچه اقامت دارند
 
روستا مامن سیب است بیا برگردیم
 
 
چه حسابیست در این شهر كه در مبحث جبر
جای بعلاوه صلیب است بیا برگردیم
 
 
من مرغک بشکسته پر در خاک و خونم
 
افسانه ساز شهر تنهایی منم من
 
افتاده در گرداب رسوایی منم من
 
گفتم ولی باور نکردی
 
گفتم ولی باور نکردی
 
 
دیگر زمن جز نقش دیواری نمانده
 
گل نیستم از من به جز خاری نمانده
 
گفتم رها کن این دل دیوانه ام را
 
بشکن به سنگ نیستی پیمانه ام را
 
گفتم ولی باور نکردی
 
گفتم ولی باور نکردی
 
 
 

پایان همه چیز  

 

پایان همه چیز در وجود من است ناگهان شیشه های بزرگ پنجره دلم می شكند.

 

 ناگهان رنگ همه چیز سیاه و سیاه تر می شود

 

ا تاق لباس شب می پوشد و باران آهنگ جدایی می نوازد..

 

  چه آهنگ غم انگیزی     

 

 

 و من از مرگ نمی ترسم    

 

  صدای آخرین نفسهای من به گوش نمی رسد

 

و هیچ كس نمی شنود

 

در فضا معلق می مانم

  

   در آن لحظه بگو به آن عابر خسته

 

كه در پایدارترین شادی ها غمی نهفته است

 

و در پاكترین اعمال ، قطره ای از ناپاكی

 

 



موضوع :  حس نوشته ها ،  شعر ، 



این مطلب توسط امیر ارسلان نامدار  روز شنبه 1388/09/21 در ساعت 01:54 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
اشک غم
  خاطره
 
 
 
                                                   
 
 
 
                                     
 
همه دنیا ...دیوار بود
 
 
دیوارهای سنگی
 
 
دیوارهای بلند دلتنگی
 
و تو را ...دیدم
 
و هزار پنچره بر روی من گشوده شد
 
هر پنچره هزار فصل بود
 
که مرا با آن سوی دیوار آشتی می داد
 
هر پنچره هزار خاطره بود
 
که مرا با خودم آشتی می داد
 
تو رفتی، و تمام دنیا دوباره دیوار شد
 
این بار ، خسته...در این سوی دیوار نشسته
 
ولی با بغض هزار خاطره
 
از آن سوی دیوار
 
 
                      
                    
 
 
اگرمی دانستم نگاهت زبان نگاهم را نمی فهمد،هیچ گاه نگاهت نمی کردم

اگر می دانستم روزی تو را از دست می دهم،هیچ گاه به دستت نمی آوردم

اگر می دانستم جدایی به این حد تلخ است،هیچ گاه دل به دوستی نمی بستم

اگر می دانستم جدایی برای عشق است ،هیچ گاه عاشق نمی شدم

اگر می دانستم سرانجام عاشقی چنین است هیچ گاه آغاز نمی کردم
 
 
 
 
می خوام تو دریای چشات تا جون دارم شنا کنم
 
می خوام حساب خودمو از عاشقا جدا کنم
 
 
 
 
جاده ایست در نگاهم از دوست داشتن و زیادیست در سکوتم از عشق
 
ورزیدن

اما نه نگاهم را خواندی و نه سکوتم را...
 
 
 
خیانت تنها این نیست كه شب را با دیگری بگذرانی ... خیانت میتواند
 
 
دروغ دوست داشتن باشد ! خیانت تنها این نیست كه دستت را در خفا
 
 
در دست دیگری بگذاری ... خیانت میتواند جاری كردن اشك بر دیدگان
 
معصومی  باشد .





این مطلب توسط امیر ارسلان نامدار  روز جمعه 1388/09/20 در ساعت 01:56 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
دلم برات تنگ شده
  من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات
 

و از این غربت تلخ

که به اجبار به پایم بستند

می گریزم از شب

می گریزم از عشق

و تو ای پاک ترین خاطره ها
 
همه جا در پی تو می گردم...
 
 
 
 
 
 
  
هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم
 
تو نمی فهمی اندوه مرا
 
چه بگویم به تو ای رفته ز دست
 
شدم از مستی چشمان تو مست
 
شده ام سنگ پرست
 
مرگ بر آنکس دلش را به دل سنگ تو بست
 
تو نمی فهمی اندوه مرا ...
 
 
 
 
وقتی دلم به درد می اید و كسی نیست به حرفهایم گوش كند وقتی تمام
 
غمهای عالم در دلم نشسته است وقتی احساس میكنم دردمندترین انسان
 
عالمم وقتی تمام عزیزانم با من غریبه می شوند و كسی حرمت اشكهای
 
نیمه شبم را حفظ نمی كند وقتی تمام عالم را قفس میبینم بی اختیار از كنار
 
آنهایی كه دوستشان دارم بی تفاوت میگذرم...
 
 
 
 
 

کاش آن روز که تقدیم تو شد همه ی هستی من 
 

می سپردم که مواظب باشی جنس این جام بلور است

 

 لبریز از عشق و غرور گر بازیچه شود        

 می شکند... می شکند ...می شکند... می شکند 

 




موضوع :  حس نوشته ها ،  شعر ، 



این مطلب توسط امیر ارسلان نامدار  روز پنجشنبه 1388/09/19 در ساعت 01:54 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
راز دل
 
كاش هیچوقت عشقی متولد نمیشد كه
 
احساسی بمیرد
 
 
 
مهربانا!
 
میدانم که تا تو راهی نیست.
 
میدانم که آسمان فیض و رحمتت همه جا بر سرم سایه دارد.
 
میدانم که دستهای سبزت همیشه پشت و پناهم است.
 
میدانم که تو ، تنها تو نگران لغزشهای ناتمام من هستی.
 
اما نمیدانم  
چرا هرروز که میگذرد از تو دورتر میشوم؟ 
دلم را به دست آب می سپارم و سبزی روحم را به شیرینی ناپایدار و فریبنده ی گناهان.
 
کمکم کن!
 
من این لذتها را به بهای دوری از تو نمی خواهم. من تو را میخواهم.
 
                                 تنها تو را...ای مهربانترین مهربانان!

 

 
دستی نیست تا

 

نگاه خسته ام را نوازشی دهد.

 

اینجا ،باران نمی بارد...

 

فانوسهای شهر، خاموش و مُرده اند

 

دست های مهربانی ،فقیرتر از من اند...!

 

نامردمان عشق ندیده ،

 

خنجر کشیده اند بر تن برهنه   و بی هویتم !

 

دلم می خواهد آنقدر بنویسم

 

تا نفسهایم تمام شود.

 

آنقدر دفترهای کهنه را سیاه کنم ،
 
تا سَرَم   ، فریاد کنند.
 
می خواهم امشب ،
 
شاعر نو نویس کوچه ها شوم.
 
بوی غربت کوچه ها

 

امان بُریده است...!
 
 
 
 
 
می خواستم واژه ای پیدا کنم تا ...

 

دلتنگی کهنه و بی خاصیتم را

 

عرضه کند ،
 
ولی

 

واژه ها باز هم غریبی می کنند.
 
می خواستم ،

 

کاغذی بیابم منت نگذارد ،

 

تنش را بدستانم بسپارد ،

 

تا نوازشش دهم ،

 

اما ، اعتمادی نیست...!

 

این لحظه ها ی لعنتی ،
باز هم مرا عذاب می دهند...

 

این دقیقه های بی وفا ،

 

بی وجدانترین ِ عالم اند...!
 
دستی نیست تا
 
دستهای خسته ام را

 

گرم کند...

 

نگاهی نیست ،
 
تا مرا امید دهد...

 

نفسی نمانده تا به آن تکیه کنم.

 

اینجا،
آخرین ایستگاه عاشقیست...!
 
 
 
 
 
چشمانت را برای زندگی می خواهم اسمت را برای دلخوشی می خوانم
 
 دلت را برای عاشقی می خواهم صدایت را برای شادابی می شنوم
 
دستت را برای نوازش و پایت را برای همراهی می خواهم عطرت را برای
 
مستی می بویم خیالت را برای پرواز می خواهم و خودت را نیز برای
 
پرستش
 
عاشقی را شرط اول ناله وفریاد نیست تا کسی از جان شیرین نگذرد فرهاد
 
 نیست عاشقی مقدورهر عیاش نیست غم کشیدن صنعت نقاش نیست
 
 
 
انقدر برایت در زمین ستاره كاشته ام كه ابرها هم رو سفید شده اند !زیبا
 
چشمهای بارانیم پر از دلواپسی است دلم تنگ است حواسم پرت تو باز هم
 
 میگویی حوصله كن انقدر برایم نوشته ای حوصله كن نازك من كه دیگر
 
باورم شده دوستم داری 
 
 
 
 
چنان دلگیرم از دنیا، که خود را هم نمی خواهم به این زخم دل خونین دگر
 
مرهم نمی خواهم همه نامهربانانند در این دنیای پرتذویر چنین شد حاصل
 
عمرم...که جز مرگم نمی خواهم
 
 
 
 
 
تا گرمه آغوشت شدم / چه زود فراموشت شدم
 
تقصیر تو نبود خودم / باری روی دوشت شدم
 
كاشكی دلت بهم می گفت / نقشه قلبم و داره
 
هر كی زد ورفت و شكست / یه روزیه جا كم میاره
 
موندن و سوختن و ساختن
 
همه یادگاره عشقه
 
انتقام از تو گرفت
 
كاره من نیست كاره عشق

موضوع :  حس نوشته ها ،  شعر ، 



این مطلب توسط امیر ارسلان نامدار  روز چهارشنبه 1388/09/18 در ساعت 01:50 ب.ظ نوشته شد | نظرات()
تعداد صفحات
1 -  2 -  3 -  4 -  5 -  6 -  7 -  ... - 
تعداد کل : 14 تا